تبليغاتX
بـیــــــــغــــولـه 1

.::.........::. به دنبال کدامين قصه و افسانه مي گردي ... در اين بيـغــــــولــه رد پايي از ياران نمي يابي ... چراغ شيخ شد خاموش ... و اين افسانه روشن شد ... که در شهر بدان ميراثي از انسان نمي يابي .::.........::.

بیغوله من

        

                درد عشقی کشیده ام که مپرس               زهر هجری کشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان و آخر کـــــــــار                دلبری برگزیده ام کــــــه مپرس

آنچنان در هـــــــــوای خاک درش                می رود آب دیده ام کـــه مپرس

من بگــوش خود از دهانش دوش                سخنانی شنیده ام کـــــه مپرس

سوی من لب چه میگزی کـه مگو                 لب لعلی کشیده ام کـــه مپرس

 بی تو در کلبه ی گـــدایی خویش                 رنج هایی کشیده ام کــه مپرس

همچو حافظ غریب در  ره عشق

به مقــامی رسیده ام که مپرس

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 23:29  توسط سالک ساقی | 

 

بیا این بار ازسر درخت

بلوط تا کناربرکه ی مروارید

مسابقه بدهیم

می دانم بازهم برنده تویی

واین من تنها . . .

فقط برای رسیدن تو به نقطه ی اوج

سنگ جلوی پایم را بهانه می کنم

و کنار سرو بلندقامت به زمین می خورم

اگر می دانستی که به خاطر توست که زمین خورده ام

آیا باز به رفتن ادامه می دادی؟؟؟

یا توهم سنگ جلوی پایت را بهانه می کردی . . .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 16:40  توسط سالک ساقی | 

 

این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است

که به عشق تو قمر ، قاری قرآن شده است

مثل من باغچه خانه هم از دوری تو

بس که غم خورده و لاغر شده ، گلدان شده است

بس که هر تکه آن با هوسی رفت دلم

نسخه ی دیگری از نقشه ی ایران شده است

بی شک آن شیخ که از چشم تو منعم می کرد

خبر از آمدنت داشت که پنهان شده است

عشق ، مهمان عزیزی است که با رفتن او

نرده ی پنجره ها میله ی زندان شده است

عشق ، زاییده ی بلخ است و مقیم شیراز

چون نشد کارگر، آواره ی تهران شده است

عشق ، دانشکده ی تجربه ی انسان هاست

گرچه چندی است پر از طفل دبستان شده است

هر نوآموخته در عالم خود مجنون است

روزگاری است که دیوانه فراوان شده است

ای که از کوچه معشوقه ما می گذری

بر حذر باش که این کوچه خیابان شده است !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 23:35  توسط سالک ساقی | 

 

 

تو سعي كن كه دلت ساده از رقم گردد

«كه دل چو پاك شد از نفس جام جم گردد»*

...و پيش از آنكه دلم بي تو متهم گردد

...و پشت من كه نباشم دوباره خم گردد

شما بگو كه كدامين خيال دور از دست

جواز رفتنم از روزهاي غم گردد؟

شما بگو ز كدامين مسير بايد رفت

چگونه زمزمه رود "مي روم"گردد

شما بگو ز كدامين درخت پير ستبر

ستون اصلي و سكان قايقم گردد؟

براي رد شدن تن از ره آسماني نور

كدام چشم مرا مثل جام جم گردد؟

كدام خلسه بيايد مرا ز خود ببرد؟

كدام جذبه كليد در حرم گردد؟

چه وقت مي شود اي آفتاب دور از دست

تمام حرف دلم "عاشقت شدم"گردد؟

خدا كند به عمر شما اضافه شود

ز عمر اهل زمين هر چقدر كم گردد!

خداكند كه هواي بدون تو مولا

هواي سمي لبريز دود و سم گردد

چقدر ندبه دلتنگ..كاش در اين چشم..

به جاي گريه ..گل رويتان رقم گردد....

 

*صائب تبریزی 

« امیر مرزبان »

 

برای تعجیل در فرج آقا ۳ صلوات با ذکر "وعجّل فرجهم"


اللّهم عجّل لوليك الفرج

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 1:42  توسط سالک ساقی | 

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت!

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت

نخستین کلامی که دل های ما را

به بوی خوش آشنایی سپرد و

به مهمانی عشق برد

پر از مهر بودی

پر از نور بودم

همه شوق بودی

همه شور بودم

 

چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم

نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم!

چه خوش لحظه هایی که " می خواهمت " را

به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم!

 

دو آوای تنهای سر گشته بودیم

رها ، در گذرگاه هستی

به سوی هم از دورها پر گشودیم

 

چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم

چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم

چه خوش لحظه هایی که در پرده ي عشق

چو یک نغمه ي شاد با هم شکفتیم!

 

من و تو چه دنیای پهناوری آفریدیم.

من و تو به سوی افق های نا آشنا پر کشیدیم.

 من و تو ، ندانسته ، دانسته

رفتیم و رفتیم و رفتیم

چنان شاد ، خوش ، گرم ، پویا

که گویا به سر منزل آرزوها رسیدیم!

 

دریغا ، دریغا ، ندیدیم

که دستی در این آسمان ها

چه بر لوح پیشانی ما نوشته ست!

دریغا ، در آن قصه ها و غزل ها نخواندیم

که آب و گل عشق با غم سرشته ست!

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 14:25  توسط سالک ساقی | 


عجيب درد ميکشد دلم ...درد ، که هيچکس نمي کشد

 

تو رفته اي و بي تو اشک ، پاي پس نمي کشد


بکش به روي صورتم ، به خارهاي ناخنت

 

که عشق مرده بين ما... ببين ،نفس نمي کشد !

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 19:7  توسط سالک ساقی | 


بگذر ز من ای آشنا ، چون از تو من دیگر گذشتم

دیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران با سرگذشتم

می خواهم عشقت در دل بمیرد

می خواهم تا دیگر در سر یادت پایان گیرد

هر عشقی می میرد ، خاموشی می گیرد ، عشق تو نمی میرد

باور کن بعد از تو ، دیگری در قلبم جایت را نمی گیرد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 1:6  توسط سالک ساقی | 

 

تو             سهم عاشقانه ی من بودی و من؛ 
              

اما تو از اول زیادی دقیق بودی .

وقتی گفتم دو خط ، مثلا موازی                 دو خط کشیدی کاملا موازی

و حالا دیگر هرگز مال من نخواهی شد و من؛

تو              قسمت عاشقانه ی من بودی و من؛

اگر یک کم ــ تنها یک ذره ــ             خطهایت کج بود

 

 

                                         «باران رستمی»

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 11:51  توسط سالک ساقی | 


من امشب مثل هر شب دیر می میرم

همیشه با کمی تاخیر می میرم

نمی شد دل برید از باغ چشمانت

شدم بس با غمت درگیر ، می میرم

دو بیتی در دو بیتی اشک خواهم ریخت

به نام حضرت تبخیر می میرم

پرم از اضطراب و وحشت و مرداب

و زیر بهمن تقدیر می میرم

کسی مشق نگاهم را پر از خط کرد

تهی از ذوق و از تصویر می میرم


 

« اسماعیل سلیمانی مقدم »

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:14  توسط سالک ساقی | 

 

 

دلا نزد کسی بنشین ، که او از دل خبر دارد

و زیر آن درختی رو ، که او گل های تر دارد

نه هر کلکی شکر دارد ، نه هر زیری زبر دارد

نه هر چشمی نظر دارد،نه هر بحری گوهر دارد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 0:19  توسط سالک ساقی | 



سنت شکست ، غزلم عاشقانه نیست

دیگر هوای هیچ کسی توی خانه نیست

راحت کنار دست خودم چرت می زنم

این روزها که حال و هوا شاعرانه نیست

ور می روم به رادیوی کوچک دو موج

غیر از «تویی الهه ی نازم» ترانه نیست

پا می شوم و توی زمان راه می روم

من فکر می کنم که مقصر زمانه نیست

می ایستم کنار خودم چند سال پیش

دیگر از آن گذشته ی زیبا نشانه نیست

دیگر از آن گذشته که سنت نمی شکست

سنت شکست غزلم عاشقانه نیست


«حسن فرهادی»

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 0:57  توسط سالک ساقی | 


من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم

واسه عشقبازی موجا ، قامتم یه بستر نرم

یه عزیز دردونه بودم ، پیش چشم خیس موجا

یه نگین سبز خالص ، روی انگشتر دریا

تا که یک روز تو رسیدی ، توی قلبم پا گذاشتی

غصه های عاشقی رو ، تو وجودم جا گذاشتی

زیر رگبار نگاهت ، دلم انگار زیر و رو شد

برای داشتن عشقت ، همه جونم آرزو شد

تا نفس کشیدی انگار ، نفسم برید تو سینه

ابر و باد و دریا گفتن ، حس عاشقی همینه

اومدی تو سرنوشتم ، بی بهونه پا گذاشتی

اما تا قایقی اومد ، از من و دلم گذشتی

رفتی با قایق عشقت ، سوی روشنی فردا

من و دل اما نشستیم ، چشم به راهت لب دریا

دیگه رو خاک وجودم ، نه گلی هست ، نه درختی

لحظه های بی تو بودن می گذره ، اما به سختی

دل تنها و غریبم داره ، این گوشه می میره

ولی حتی وقت مردن ، باز سراغتو می گیره

می رسه روزی که دیگه ، قعر دریا می شه خونه م

اما تو دریای عشقت ، باز یه گوشه ای می مونم

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 1:9  توسط سالک ساقی | 

 

حتما برایت اتفاق افتاده گاهی

گاهی که دلتنگی و در بین دو راهی

چیزی شبیه شعر می آید سراغت

چیزی شبیه یک غم شیرین و واهی

هی شادی و غمگینی و از فرط اندوه

در خود فرو می ریزی و با هر نگاهی

می پاشی از هم مثل یک گلدان خالی

دلتنگی و در جستجوی سر پناهی

با اینکه می دانی اگر شعری بگویی

شاید کمی از غصه هایت را بکاهی

اما نمی دانی چرا حرفی نداری

از فرط دلتنگی و از بی تکیه گاهی

در گوشه ای از خانه با اشعار حافظ

پر می کنی تنهایی ات را گاه گاهی

تو شاعری پس سعی کن مانند سابق

در لحظه های خستگی و بی پناهی

با غصه هایت سر کنی تا می توانی

با غصه هایت سر کنی وقتی بخواهی

 

 

«مریم سقلاطونی»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 23:8  توسط سالک ساقی | 

بگو که گل نفرستد کسی به بالینم

که عطر یاد تو پر کرده آشیانه ی من

تو چلچلراغ سعادت ، فروز بخت منی

بجای ماه ، تو پرتو فشان به خانه ی من

به شوق روی تو من زنده ام خدا داند

برای زیستن اینک تویی بهانه ی من

***

بزن بارون بزن خیسم کن آبم کن ترم کن

کمک کن تا ز بارون، من غریبم، پرپرم کن

بزن آتیش بجونم، شعله کن، خاکسترم کن

بذار سر روی شونم، سایتو تاج سرم کن

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 1:49  توسط سالک ساقی | 

وای باران... باران!

شيشه پنجره را باران شست.

از دل من اما.......... چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

تو بهاری؟

نه

بهاران از توست.

هوس باغ و بهارانم نيست

ای بهين باغ و بهارانم تو!

باز کن پنجره را

تو اگر باز کنی پنجره را

من نشان خواهم داد

به تو زيبايی را...........

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد

به عروسی عروسکهای

کودک خواهر خويش

که در آن مجلس جشن

صحبتی نيست ز دارايی داماد و عروس

صحبت از کودکی و سادگی است

چهره ای نيست عبوس.

در دلم آرزوی آمدنت مي ميرد

رفته ای اينک اما آيا

باز برمي گردی؟؟؟

چه تمنای محال..............

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 19:13  توسط سالک ساقی | 

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ و این یعنی در اندوه تو می میرم  

در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟

چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

تو ای همپای شب های غزل خوانی خداحافظ

خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم؟؟!

خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 22:6  توسط سالک ساقی | 

ای بس که هزار پشت تا شد ، افتاد

بر بستر بادها رها شد ، افتاد

مغرور نشو ، که زیر چتر پاییز

هر برگ که حس کرد طلا شد افتاد

 

نگذار دهان سنگ ها باز شود

با دست تو قفل ننگ ها باز شود

آهوی خیابانی من ! پلک نزن

شاید قفس پلنگ ها باز شود

 

تا اینکه به آشیانه ات سر بزنم

می خواسته ای به سیم آخر بزنم

من دوره ی پرواز را ندیدم ، اما

گاهی بلدم که خوب پرپر بزنم

 

اصلا تو به من نمی رسی تا هرگز

آنگونه که من با تو ، تو اما هرگز

با اینکه به هم نمی رسند عقربه ها

خالی نکنند پشت هم را هرگز

 

چون اسلحه ی به حالت شلیکم

لطفی بکن ، این قدر نکن تحریکم

من خاطره ی خوشی ندارم از عشق

یک تیشه به فرهاد شدن نزدیکم

 

 

« محمد رضا مختارنژاد »

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 13:30  توسط سالک ساقی | 

دوباره در دلم افتاد،یک : هوای خودت


و دو : شروع نفس گیر بی هوای خودت


و سه : به جای غمی لاعلاج و بی معنی


چهار رکعت از این نافله فدای خودت

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 22:30  توسط سالک ساقی | 

 خودم را که ورق زدم                                         به اینجا رسیدم

     به آخر چشم هایم که نوشته بود:                 مردی با اسب می آید

             حال سال هاست                                       کلاس اول دلم را تمام کردم

و هزار بار مشق خویش را خط زده ام

  و چشم به جاده .......که مردی با اسب می آید .....

 

« اللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِکَ الفَرَج »

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 15:54  توسط سالک ساقی | 

 

سوال:«عید رسیده»؟ جواب:«اینجا نه»!

بهار آمده امسال خانه ی ما ؟ نه!

چهار فصل پیاپی اگر زمستان شد

یخ قدیمی این فصل می شود وا؟ نه!

بدون تو همه ی سال برف بوده؟ بله!

تمام هم شده یک لحظه فصل سرما؟ نه!

بدون موج نگاهت، جهان که یک «ماهی»ست

رسیده است به آغوش گرم دریا؟ نه!

تمام زلزله ها لرزه ی نبودن توست

و هیچ بعد تو آرام بوده دنیا؟ نه!

تو ماه صفحه نقاشی جهان بودی

درون صفحه ببین ماه مانده حالا؟ نه!

اگرچه داخل تقویم ها نوشته بهار

بهار می رسد از راه، بدون تو آقا؟ نه!

بیا و پس تو خودت از خدا بخواه که داد

جواب خواهش ما را همیشه او با نه

خودت بگو به خدا که به چشم یک عاشق

بهار فصل قشنگی ست بی تو اما نه  

«مهدی زارعی»

 

 

اللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِکَ الفَرَج

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 14:44  توسط سالک ساقی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
تو اگر می دانستی....

که چه زخمی دارد...

که چه دردی دارد...

خنجر از دست عزیزان خوردن

از من خسته نمی پرسیدی...

آهای ! چرا تنهایی؟؟؟!!!

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
پیوندها
مــوعـــد مـــوعــــــــــود
زادگاهم افراسره (سمیه شجاعی)
5 ثانیه به قتل عقربه (هانی شجاعی)
تجربه های اخیر(محمد شجاعی)
به یاد قیصر امین پور
استاد سید مهدی شجاعی
عشق علیه السلام(علیرضا قزوه)
حضور خلوت انس(عباس معروفی)
ابوالفضل زرویی نصرآباد
فصل فاصله(دکتر محمدرضا ترکی)
منیرو(منیرو روانی پور)
شبگویه(اهورا ایمان)
سرگذر(سهیل محمودی)
استاد محمد علی بهمنی.....دیوان اشعار
آرش شفاعی
کمی شبیه فردا
مژگان بانو(دکتر مژگان عباسی)
سنگچین(مهندس سعید بیابانکی)
روح تکانی(فرهاد صفریان)
بارووووون(هاشم کرونی)
شعر فردا(طیبه نیکو)
جاناتان(فهیمه تائبی)
اتاق 203(امیر مرزبان)
یک جرعه غزل(نغمه مستشار نظامی)
عطش زار(حامد حجتی)
و آنگاه تو....(ابراهیم قبله آرباطان)
شعرکده(میلاد عرفان پور)
اندوه مهربان(مریم رزاقی)
آرکاداش(غلامرضا خسرو شاهی)
خرس(ایمان مستشار نظامی)
یه غریب بی نشون(حسین متولیان)
بخواب فروردین(حامد حسین خانی)
صاعقه (محمدهادی کلانتری)
بهار اندام(علیرضا بدیع)
مثل عاشق(آرش آهمند)
دست نوشته های مهدی مزارعی
از هر دری سخنی(محمد احمدزاده حشمتی(فاتح))
خود زنی با چاقو لیزری(بهمن ساکی)
به استخوان تو خشنودم...(آرش پورعلیزاده)
زیباترین هایم با تو.....(مریم سوادکوهیان)
ما هیچ ما نگاه(رویا باقری)
شب های شعر شاعر شنیدنی است...(سیدمحمدباقر موسوی)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان